چسبندگی زیاده از حد زوجین

با درود به شما خوانندگان گرامی و عزیز “همدم”،

بیایید این  مقاله را با ترسیم یک تصویر آغاز کنیم، اگر قصد داشته باشید به یک تابلوی نقاشی نگاه کنید و تصویری کامل و درست از آن را ببینید لازم است که مقداری از این تابلو که به دیوار نصب شده فاصله بگیرید. نه آنقدر دور که جزئیات نقاشی را نتوانید ببینید و نه آنقدر نزدیک که در حین نگاه کردن به تابلو، بینی شما به سطح تابلوی نقاشی بچسبد و جز تصویری تار  چیز دیگری نبینید هر چند که ظاهرا به تابلو بسیار بسیار نزدیک هستید اما در نتیجه این نزدیکی زیاد و بیش از حد، تصویری مات و مخدوش را از نقاشی خواهید دید.

برخی گمان میکنند که صمیمیت ایده آل برای زوجها آن است که بیست و چهار ساعته با هم باشند و حتا یک لحظه هم  از هم جدا نشوند.

گاهی ما آنقدر با هم هستیم و روز و شبها را پیاپی و بدون انقطاع با هم به سر میبریم که در عین بودن  با هم، عملا با هم نیستیم و از وجود یکدیگر غافل میمانیم.

یکی از مهمترین عوامل و دلایل این شرایط (به دیگر دلایل در مقاله های  بعدی خواهیم پرداخت) “چسبیدگی های بیش از اندازه” زوجها به  هم است چنانکه اگر حمل بر بی ادبی نشود برخی گمان میکنند که در دستشویی و توالت هم باید یکدیگر را همراهی و تعقیب کنند! درحالیکه این وضعیت و شرایط گاها میتواند منجر به اشمئزاز یکی از طرفین یا هر دوی آنها از هم بشود.

هدف از ازدواج مسیحی هر چند یکی شدن یک زن و یک مرد است اما این به  معنای از دست رفتن هویت شخصی هر یک از این دو نیست.

گاها ما تصاویر کلیشه ای قشنگ و البته نادرستی از رابطه ایده آل در ذهن داریم، که این چسبندگی افراطی زن و شوهر هم یکی از آنهاست.

تازه برخی به این هم اکتفا نمیکنند و نه تنها انتظار دارند زوجشان بیست و چهار ساعته کنارشان باشد بلکه  به این رابطه چسبنده، خانوااده های خود را هم الصاق میکنند. چه بسیار ازدواجها که به دلیل عدم رعایت حریم ها مابین زوجین و خانواده هایشان به  یحران کشیده شده یا حتا به جدایی و طلاق ختم شده اند.

 کار جایی به مراحل دشوار میرسد که تنها یکی  از زوجین تمایل به این چسبندگی بیست و چهار ساعته دارد در حالیکه دیگری عمیقا و آگاهانه این نیاز را در خود میبیند که لحظاتی با خودش تنها باشد یا معاشرینی جز همسرش نیز داشته باشد. در این حالت اگر طرف مقابل چسبندگی مستمر را به غلط امری روحانی و ایده آل تفسیر کند حتا ممکن است با توسل به زور و فشار، طرف مقابل را در قفس رابطه انحصارگرایانه با خود نگاه دارد و این خود میتواند منشا تنشهای آشکار و پنهان بسیار شود.

بعضا این تمایل افراطی به چسبندگی دائمی  به طرف مقابل، ناشی از عدم امنیت درونی  فرد یا رشد نیافتگی  های شخصیتی اوست.

چه بسا مردانی که با افتخار از این صحبت میکنند که بدون همسرشان قادر نیستند جورابشان را پیدا کنند یا حتا از درست کردن یک نیمرو هم در صورت نبود همسرشان برای  خود عاجزند، آنها این وضعیت را افتخار و نشانه صمیمیت زیاد مابین خود و همسرشان میدانند حال آنکه چنین وضعیتی، پیوند زناشویی پویا و  شایسته نیست.

همینطور زنانی که بدون کمک همسرشان قادر به انجام برخی از کوچکترین کارهای بیرون یا امور مالی یا اداری نیستند، این هم  از نشانه های یک وضعیت ناسالم و بیمارگونه در رابطه مابین زوجهاست.

رابطه زناشویی به هیچ عنوان مانند رابطه والدین و فرزندانشان نیست و هر نمودی از وجود رابطه مانند پدر و دختر یا مادر و  پسر بین زوجها، برخلاف اهداف تعریفی  خدا از خانواده مسیحی است. نه همسرم مادر من است و نه من پدری برای همسر خود هستم.

دقت کردید وقتی کودکانمان بزرگ میشوند، خودمان در عرض چند ماه آنقدر  متوجه  بزرگ شدن آنها نمیشویم که دیگران روند عجیب و فوق العاده بزرگ شدن آنها را در یک بازه زمانی کوتاه مدت یا میان  مدت میبینند، این مثال خوبی است در تایید اینکه اینکه برای دیدن نیازهای همسرمان، برای لمس آنچه برای او بحران است و لزوما برای ما بحران محسوب نمیشود و همینطور تغییرات مثبت و منفی خودمان و طرف مقابلمان، این چسبندگی زیاده از حد میتواند مانند مانع و سدی در برابر چشمانمان عمل کند.

هدف از زندگی زناشویی، همانندی و کپی برابر اصل شدن زوجها و شباهت  یافتن آنها تا به آن اندازه که رنگ و بو و خصلتهای منحصر به  فرد خود را از دست بدهند نیست بلکه هدف از ازدواج مبارک مسیحی، تشکیل خانواده ای است که در عین اتحاد عمیق و آزادانه، تفاوتها در آن به رسمیت شناخته میشوند و  استعدادها و توانایی های فردی اعضای خانواده  شکوفاتر و درخشان تر میشود.

حتا در تثلیث اقدس و ذات خداوند نیز علیرغم پیوند و اتحاد درونی، ما شاهد شخصیت مندی هر یک از اقنوم ها هستیم که علیرغم اتحاد و یگانگی، از تعریف شخصیتی مجزا برخوردارند.

در قسمت بعدی به راهکارهای برون رفت از وضعیت چسبندگی مفرط و ناسالم بین زوجها خواهیم پرداخت. لطفا ما را در قسمت دوم نیز همراهی کنید.

 

 

آن به سر میبریم هرچقدر هم که بر زندگی و آمد و شد همسرمان واقف باشیم باز نمیتوانیم بگوییم که میتوانیم همه چیز او را چک کنیم.

در ایام قدیم و دور، زنها عمدتا در حصار خانه خود محدود بودند و تازه تقسیم همان خانه های قدیم هم به دو فضای بیرونی و اندرونی شرایطی را ایجاد میکرد تا زنان از دید جامعه پنهان بمانند و ارتباط چندانی میان فعالیتهای عمومی جامعه و زنان وجود نداشته باشد.

زنان عمده زمان و عمر خود را در خانه های خویش به سر میبردند و مردسالاری در اوج بود. نه تنها شوهران سیطره کامل بر زندگی همسران خود داشتند بلکه از سوی دیگر خودشان بدون هیچ نظارت و کنترلی در فضای مردسالار جامعه زندگی میکردند وچه بسا به همسری گرفتن زنان دیگر و حتا خیانت به همسرانشان را بر خود روا و جایزمیدانستند.

آن دوره و زمانه به پایان رسیده و زنان و مردان دوشادوش یکدیگر در جامعه مشغول نقش آفرینی هستند. به این ترتیب بیش از گذشته “اعتماد” تبدیل به پایه قابل اتکا در روابط زن و شوهرها شده است.

اعتماد و شک در نقطه مقابل هم هستند. هرچه اعتماد شما به همسرتان بیشتر باشد کم تر به او شک میکنید و چه بسا که هیچ شکی در شما نسبت به او وجود ندارد. پس لازم است از سرآغاز کار یعنی پیش از ازدواج، “شناخت” خود را از یگدیگر افزایش بدهیم. حال اگر در روند “شناخت” از هم به مسائلی رسیدیم که برایمان سنگین و غامض است لازم است درمورد آنها صحبت کنیم. اگر صحبت کردیم و به توافقاتی رسیدیم که عالیست اما اگر چنین نکنیم فضایی مناسب را برای ظهور و رشد “شک” در آتیه فراهم ساخته ایم.

باید با هم حرف بزنیم بدون اینکه خواسته باشیم نظراتمان را به هم تحمیل کنیم. قانع شدن ما یا طرف مقابل برای اعمال برخی تغییرات در روابط و رفتارهایمان منصفانه و نیکوست اما این تغییرات را نمیتوان با توسل به زور در طرف مقابل ایجاد کرد.

از سوی دیگر ما با مبحث “شک بی پایه” هم روبرو هستیم یعنی زن یا شوهر به طرف مقابل شک دارد اما مستندات لازم را برای اثبات گفته و ادعای خویش در اختیار ندارد و به نظر میرسد که شک کردنهایش افراطی و غیرطبیعی هستند.

در این صورت نباید از نظر دور داشت که بنا بر دانش علم روانشناسی “شک مرضی” نیز وجود دارد که در رده بیماریهای روانی محسوب میگردد. در این صورت فرد نیاز به درمان دارد و موضوع به خود او برمیگردد.

بیشتر اوقات موضوع به این حادی نیست اما بنابر زمینه هایی که در گذشته ما یا همسرمان وجود داشته ما از شخصیتی امن برخوردار نیستیم و این موجب میشود نتوانیم به حد کافی به همسر خود اعتماد کنیم. اینجا نیز لازم است از مشاوره روحانی و روانشناسی بهره مند شویم.

شک کردنهای دائمی نیاز به مداخله و مشاوره دارند چون میتوانند فرد شکاک و فرد مورد شک، هر دو را به شدت آزار دهند.

نباید با این وضع ادامه داد و اگر شکی هم هست که مبنایی برای آن وجود دارد باید با صداقت و بدون پرده پوشی اما با زبانی محترمانه آنرا با همسرمان در میان بگذاریم.

فرهنگی که زنان یا مردان را به مخفی کردن مسائل تشویق میکند (ولو مسائل کوچک) زمینه ساز تقویت حس شک در طرف مقابل است. در فرهنگ مسیحی، مخفی کاری در رابطه زن و شوهر بدون هیچ تردیدی نادرست و مردود قلمداد شده است و هیچ خیری برای آن دیده نمیشود.

اگر همسر شما بفهمد که در زمینه ای مطلبی را از او پنهان کرده اید، زمینه ای ایجاد کرده اید تا “اعتماد” او نسبت به شما دست کم یک ترک بخورد. این ترک باید هر چه زودتر با یاری روح القدس ترمیم شود وگرنه میتواند تبدیل به شکافی عمیق در رابطه زناشویی شما بشود.

باید به سرعت روی این مسئله کار کرد و برای ترمیم و حل آن حتا کمک شبانی و تخصصی دریافت نمود.

لازم است که همگی ما زن و شوهرها بدانیم که “اعتماد” از بزرگترین سرمایه های یک زندگی زناشویی است و یکی از ارکان تضمین کننده عشق و احترام ما به یکدیگر.

بله، بدون  رسیدگی به زخمهای باز و شفانیافته خود به زندگی زناشوییمان ادامه ندهیم.

چنانکه در ابتدای ان مقاله برشمردیم این موضوع برای هر دو یعنی هم زن و هم شوهر مهم است و نمیتوان این ذهنیت اشتباه و قدیمی را داشت که شوهران نیازی به پاسخگویی به همسرانشان ندارند و این تنها زنان هستند که باید در قبال خود و کارهایشان با همسرشان شفاف باشند.

هر دو هم زن و هم شوهر بخشی از این روند “اعتمادسازی سالم” هستند که مبنایی جز “محبت مسیحایی” و “شناخت” ندارد.

در آینده باز در این مورد با شما صحبت خواهیم کرد و موضوع “شک” را از زوایایی دیگر باز خواهیم کرد، به فیض مسیح، آمین.